|
... خلوت من شلوغ پلوغه ... ! |
و آیا ندیدید آنگاه که ماوعده دادیم (برای کسانی که ایمان آوردند )بهشتی جاویدان را. اما گفتیم طوفانی سهمگین از راه خواهد رسید که هوای آرامش را متشنج و متحول خواهد ساخت ؟ وآیا ندیدید آنگاه که گفتیم : " ما رفتیم ... ! " ؟
باشد که بیندیشید ... بگذریم . چون همیشه که گذشتیم ...
جدیدا یک سری از واژگان ، حوالی مان – حالا کمی بالا یا کمی پایین تر - به دوران در آمده اند . بنده در حق خویش لطف نموده و می نگارمشان . باشد که نگاشته شوند ! البته ... دسته ای از واژه ها به دلایل مختلف حذف گردید .
واژه های کمی بالاتر(بالای سر) :
فردا – هفته ی آینده – ۵ شنبه - 2-3 سال آینده – شب – شعر – خواب – کوه – قربت -فرحزاد – سکوت – ما - دود – سگ – آسمان - کتاب - VOA – خلوت – سکولاریسم – روانشناس – مرگ – کاغد – پیچ– 13 آبان – برف- محرم
واژه های کمی پایین تر(زیر پا) :
خواب – سوت - چهار راه – خاک - دل – محمود احمدی نژاد – ساز –سگ -کلهر - فیلم – سنگ – من - حرص – پیچ
واژه های کمی روبه رو(همان روبه رو!) :
خواب– امروز – دردسر – فکر – کمیت – Busy – نمایشگاه – پنجره – ازدحام – کوچه – آینه – برج های آرمیتا ، آرمینه ، آریو – سبز – دروغ – کال – بزغاله – سوال – shit - باران - جاده – پارک – خسته- گیج - ساعت – چنده ؟
پ . ن : پووووووووووفففف........
پ.ن 2 : برای شروع بد نبود ! کمی سبک شدیم .
تقریبا همه چیز را زمین گذاشتم بلکه بهانه ای برای بلند نشدن نداشته باشم . گاهی مجبور می شوی یکسری چیز ها را زمین بگذاری و دستانت را ازهر آنچه در اختیار داری خالی کنی . حتی اگر آنچه در اختیار توست ، حکم عصا را برایت داشته باشد . من نیز زمین گذاشتم . آنچه بود و آنچه می خواستم که باشد ... آنکه بود و انکه می خواستم که باشد ... اما اکنون ، از دستان خالی می هراسم . نمیدانم ... شاید زمین گذاشتم تا چیز های بیشتری در دست بگیرم . اما نمیدانم اصلا می توانم یا نه . اصلا می توانم باایستم یا نه . شاید یک جور معامله بود یا یک نوع معاوضه ... نمیدانم ! در هرصورت حال با دستانی خالی حتی از اندیشه اش می هراسم . از دستان خالی تقریبا می گریزم ... (به مانند سگ !! )
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بی ربط نوشت : دین در گرو سیاست...!! یاد نامه ی دکتر سروش افتادم که در این باب معرکه بود ... ( به هرحال عید فطر هم مبارک !)
راستش مانده بودم چگونه بهم ریختگی های ذهنم را انسجام بخشم و روی کاغذ دسته بندی شان کنم که گفتم حالا که فصل تازه ای در راه است ماهم از فصل تازه بگوییم گرچه به تازگی بهار هم نباشد . راستش از آنجا که خیلی انسان با احساسی نیستم از فصل پاییز هیچ خوشم نمی آید . یعنی به نظرم فصل یکنواخت و بی رمقی ست که اگر ریزش و تغییر رنگ برگ های درختانش نبود ، دیگر هیچ حرفی برای گفتن نداشت . هفت ساله های تازه آموز هم که با کلی شور و شوق انتظار اول مهر را می کشند چند سال بعد یکی یکی پی میبرند این مدرسه مدرسه که میگفتند همچین چیز خاصی هم نبود ! با این همه ; باز هم برای خودش عالمی دارد . بچه های به اصطلاح مثبت فقط به درس می اندیشند و بس ! اما بچه عاشق های مدرسه می افتند به جان میز و کنده کاری شده تحویل مدیر می دهند . طوری که آخر سال که نگاه میکنی با خودت فکر میکنی این ها سر کلاس چقدر بیکارند که می توانند یک قلب تیر خورده به آن بزرگی را با آن همه دقت و ظرافت کنده کاری کاری کنند . آخرش هم حرف اول اسمی ، یا جمله ای را ضمیمه اش میکنند که یعنی این قلب به این دلیل تیر باران شده است . و آه ... ! دست کم مدرسه های دخترانه که مملو است از این طور چیزها! ماهم با اینکه بیشتر فاشیست بودیم تا محصل اما از این جنگولک بازی ها هم متنفر بودیم .
خ.ر نوشت : دوستان ، بنده هرچه سعی کردم نفهمیدم روز قدس خس و خاشاک بیشتر بودند یا علوفه ی مغذی ...!
خ.ر نوشت 2 : دیروز روز مولودمان بود ! گویند چهار صبح دیده بر جهان گشودیم . آن هم جهان سوم !
خ.ر نوشت 3 : خواستیم با مناسبت پیش رفته باشیم . بد کردیم ؟
[خ.ر نوشت = خرده ریز نوشت ]
دیگر به جای اینکه کامپیوتر را روشن کنم و خزعبلات مالیخولیایی بنویسم و یا به ماری جوانا زنگ بزنم و باهم اخبار روز و سیاسی را رد و بدل کنیم و یا گیتار بزنم و به جای انکه آرام شوم بدتر عصبی شوم که چرا در این یکی نیز تمرکز حواسم را از دست داده ام،یا بنشینم کتاب مسعود بهنود را بخوانم که سرنوشت ایران تیمورتاش یا مریم فیروز چه شد (! ) یا احتمالا افسوس بخورم که کاش میشد همین حالا یک چیزی دود کنم برود توی هوا ،... دلم یک چیزی می خواهد که با روحیاتم سازگار باشد . مثلا برای فرار از این وضع اهسته (که البته عاشقانه دوستش دارم ) حاضرم حتی بروم توی پارک و مواد بفروشم و جوان های عقده ای بدبخت جاهل را به فلاکت بکشانم تا عبرت دیگران شوند ! یا مثلا عشقم(یا چیزی مثل همان) بزند به چاک و من بنشینم زار زار گریه کنم و دست آخر هم بمیرد برود پی کارش چون بعد از یک مدت دیگر حوصله اش را ندارم .
خرنوشت : من به همان برنامه های تکراری و آرام و یکنواخت ویار دارم ! آن هم از روی علاقه !
خرنوشت ۲ : ماری جوانا یکی از نزدیکتر ترین موجودات به اینجانب است ! به سه دلیل این نام را برگزیده ام : 1. با او بودن فاز ماری جوانا کشیدن را به من القا می کند (درحالی که تابه حال ماری جوانا نکشیده ام !) . 2.تلفظ اسم " ماری جوانا " را خیلی دوست دارم . 3. "ماری" خلاصه ی اسم خودش است ( مثل فاطمه که می شود فاطی !)
خرنوشت۳ : عکس گوشه ی وبلاگ را برداشته ام چون مانده ام که چه عکسی بگذارم !! نمیدانم عکس خودم را بگذارم یا عکسی از عکس های خودم را !!(چیه ... ؟)
پاوبلاگی : خر نوشت = خرده ریز نوشت !!